حاجئ غولاق

الله‌قلی خان* حکمران خیوه بیشتر اوقات به سوی ترکمن‌های خود هجوم ‌برده به چپاول آنان می‌پرداخت. در یکی از این چپاول‌ها، لشکریان وی به روستایی تاختند و مردمان آن را اسیر کرده به حضور خان آوردند. این کار لشکریان خان البته دلیلی داشت؛ آری آنان اهالی روستای حاجی نوازنده بودند. الله‌قلی خان تاکنون حاجی نوازنده را سه بار به قصرش فراخوانده، از او خواسته بود تا نوازنده‌ی قصرش شود؛ حتی خلعت و پاداش بسیاری پیشنهاد کرد اما حاجی نپذیرفت.  

این‌بار امّا الله‌قلی خان از نتیجه‌ی این عملش امیدوار بود. وقتی دید که حاجی نوازنده وارد بارگاه قصر شد در حالی که بر روی تختش لم داده بود قهقهه‌ای سرداد. خنده‌ی وی در سرتاسر قصر طنین انداخت.

- بگو ببینم حاجی حیله‌گر! حال و روزت چگونه است؟

- بد نیست خان!

- راستی، اسیران داخل سرای قصر را که دیده‌ای؟ آنان از اقوام تو که به شمار نمی‌آیند؟

- آری، خان، آنان از اقوام من‌اند.

- حاجی حیله‌گر، اگر آنان را دیده‌ای، بیا کج بنشینیم و راست بگوییم، بدان تو هر اندازه هم که زرنگ باشی و حیله‌گر، این بار قافله را باخته‌ای؛ مخصوصاً که اکنون باید به علّت اسارت همه‌ی مردم روستایت پِی بُرده باشی؟

- آری، متوجّه‌ام، می‌دانم این همه وحشیگری از جانب تو برای رام شدن من انجام شده.

- پس می‌دانی، نوازنده، حالا ببینیم می‌توانی تسلیم نشی؟  در اینصورت می‌دانی تمام اقوامت را به دار خواهم آویخت.

حاجی نوازنده مدتی سرش را پایین انداخت و بالاخره نفس عمیقی کشید و لب باز کرد.

 -باشد، خان، من در قصر تو سه سال نوازندگی خواهم کرد.

چه؟ سه سال می‌گویی؟ مگر چه خیال کردی؟!

-خُب باشد خان، بگوییم پنج سال.

-نه، کم است، من برای همیشه می‌خواهم.

-بیا، اینطور طی کنیم، اسرا را هم‌اکنون آزاد کن، من هم هفت سال در خدمت تو باشم. در این هفت سال شاگردی هم تربیت خواهم کرد، خان، این پاسخ قطعی من به شماست.

-خان اندکی با تردید مکث کرد سپس گویی که نرم شده باشد سرش را بالا گرفت و گفت:

-خُب، با این شرط تو موافقت می‌کنم. هفت سال نوازنده‌ی قصر باشی و در این مدّت شاگردی هم تربیت بکنی برایم کافی است. شرطت پذیرفته شد حاجی نوازنده.

***

عصر یک روز الله‌قلی خان به خواب رفت و هوا هنوز تاریک نشده بود که از خواب بیدار شد. خان به سبب بی‌موقع بودن خواب یا نوشیدن بیش از حدّ شراب حال خوشی نداشت. عصبانیّت از سرو رویش می‌بارید. اطرافیان خان دور و بر او می‌پلکیدند.

خدمتکاران برایش چایی آوردند، دستش را به نشانه‌ی "دور کنید" حرکتی داد. کنیزکان مقابلش به رقص آغازیدند؛ ابتدا گویی خان را آرامشی فراگرفت امّا باز حرکت دستش را به نشانه‌ی "بس است" تکرار کرد. خدمتکاران نمی‌دانستند چه کنند. الله‌قلی خان دهانش را بالا گرفت و دو خمیازه‌ی بلند کشید. بعد به سوی خدمتکارانش چشم غرّه‌ای رفت و با دستانش ادای نواختن دوتار را درآورد. در حال "حاجی" نوازنده‌ی قصر حاضر شد. نوازنده دوتارش را کوک کرد و شروع به نواختن کرد. نوای دوتار در قصر زیبا طنینی بلند بالا یافت.

بعد از لحظاتی حرکت دستان خان  نوازنده را از نواختن بازداشت:

-نوازنده! قبلاً این آهنگ‌ها را صد بار شنیدم. اینک تازه‌اش را بنواز! آهنگی که هنوز نشنیده باشم، متوجّه هستی؟

 نوازنده دستی به کوک‌های دوتار کشید و شروع به نواختن مَقام و ریتم‌های متنوّع کرد. خان باز به نشانه‌ی خوش نیامدن حرکتی به دستش داد. صدای دوتار خاموش شد.

-حاجی حیله‌گر، دست از نیرنگ‌بازی بردار و آهنگی را بنواز که من می‌خواهم!

-آهنگی که می‌گویید کدام است خان؟ نام آن را بگویید آخر.

-وقتی خواب بودم صدای آهنگی در گوشم طنین انداخت. آوازی به غایت گوشنواز بود. اینک همان را بنواز برایم، حاجی مکّار! می‌فهمی؟ ...

- آن چه آهنگی‌است ای حاکم؟

خان یک‌آن از جای جست و فریاد برآورد:

-چگونه نوازنده‌ای هستی که این آهنگ را نمی‌دانی؟

نوازنده دانست که خان خشمش را فرو نخواهد خورد و از اِصرارش روی برنخواهد تافت و اینک به دنبال نغمه‌های ناشنیده، پرده‌های ساز را درمی‌نوردید و در عین حال به چهره‌ی عبوس خان نیز چشم می‌چرخاند. لحظه‌هایی می‌شد که انگار در چهره‌ی خان برقی می‌درخشید امّا باز بیشتر از پیش درهم کشیده می‌شد.

-بس است!!! ... جلّاد!!!! ...

دو نفر با نقاب سیاه و تبر بردست سر رسیدند و مقابل خان تعظیم نمودند.

-سر حاجی حیله‌گر را از تنش جدا کنید!

به تو نوازنده نمی‌گویند! مهلت شرط هفت ساله که به آخر برسد می‌خواهد برود! چونکه فرداروز جای دیگری نتواند بنوازد، سرش را بزنید!

جلّادها قامتشان را راست کردند، در دو طرف حاجی نوازنده ایستادند و تبرهایشان را بالا بردند و منتظر دستور ماندند.

-حاجی حیله‌گر، آخرین سخنت را بگو! ... بعد ...

-اگر بگویم، ای خان، در اینجا، به کدامین گناه می‌خواهید سرم را از تنم جدا کنید؟ این را می‌خواهم بدانم ... آخرین آهنگی را که برایت نواختم هیچگاه و در هیچ جا نشنیده‌ای و گناه من چیست؟

-تو آهنگی را که در خواب به گوشم آمده نتوانستی بنوازی. این، گناه توست، می‌فهمی؟

-اگر چنین است، با هم شرطی بکنیم.

-شرطت را زودتر بگو.

- شرطم این است، تو به من یک شب مهلت بده فردا اگر نتوانستم آهنگ مورد نظر تو را بنوازم، آن وقت سرم را بگیر. چه می‌گویی؟

-باشد، من تا فردا به تو مهلت می‌دهم.

آنگاه، در همان شب حاجی نوازنده به همراه شاگرد خود آهنگی ساخت. آن آهنگ هم حزن‌انگیز و غرورآمیز بود و هم شادمانی و تأثّر به یک اندازه در آن موج می‌زد.

فردای آن شب نوازنده آن آهنگ را برای الله‌قلی خان می‌نوازد.

حتماً آهنگی که در آن یک شب ساخته شده بود موجب تحیّر خان نیز شده بود ... امّا الله‌قلی خان نامردی می‌کند.

-چنین آهنگ‌هایی در جایی غیر از قصر من نباید طنین‌انداز شود.

و دستور می‌دهد، تا انگشتان دستان حاجی نوازنده را قطع می‌کنند.

از آن پس، حاجی نتوانست آهنگی بنوازد امّا آن آهنگی که براثر غضب خان پدید آمده بود توسّط شاگرد وِی در میان مردم مشهور شد. شاگرد نام آهنگ را به یاد این رویداد "حاجی غولاق1"  نامید و یاد و خاطره‌ی استاد خود و ستمی را که بر وِی رواداشته شد برای همیشه زنده و جاوید ساخت.

راوی: الله‌بردی دوردی‌یِف

ترجمه: عبدالقهّار صوفی راد

.........................................................

*الله‌قلی خان در سال‌های 1842-1825 در خیوه حکمرانی کرده است.

1- در زبان ترکمنی، کسی که از داشتن تمام یا قسمتی از دست محروم باشد.